تبليغاتX
دنیای این روز های من

دنیای این روز های من

توی یک ساعت آدم میتونه یه نفر رو دوست داشته باشه

توی یه روز میتونه عاشق بشه

ولی یه عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد .

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 22:49 توسط نگار| |

آتش ، بدون دود نمی شود ، جوان بدون گناه .

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 20:49 توسط نگار| |

زیبایی حقیقی نوری است که از درون ساطع می شود .

منشا آن افکار مثبت ُ محبت و فضیلت های اخلاقی است .

زیبایی صورتکی نیست که انسان به چهره بگذارد و به آن مباهات کند .

اشتباه است اگر فکر کنیم زیبایی مختص جوانی است .

هر سنی زیبایی خاص خودش را دارد .

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 21:51 توسط نگار| |

امروز خانه ها ی بزرگ تر ُ اما خانواده های کوچک تری داریم .

رفاه بیشتر اما وقت کم تری داریم .

مدارج تحصیلی بالاتر اما عقل سلیم کم تری داریم .

بیشتر می دانیم ُ اما تشخیص و تمیزمان کم تر شده است .

کارشناسان و متخصصین بیشتر ُ اما مشکلات بیشتری داریم .

داروی بیشتر اما سلامت کم تری داریم .

مصرفانه خرج می کنیم ُ کم می خندیم ُ تند رانندگی می کنیم ُ فورا عصبانی می شویم ُ تا دیر وقت نمی خوابیم ُ خسته از خواب بیدار می شویم ُ کم مطالعه می کنیم ُ زیاد تلوزین تماشا می کنیم و به ندرت عبادت می کنیم .

اموال مان را چند برابر کرده ایم اما از ارزش هامان کاسته ایم .

زیاد حرف می زنیم ُ کم محبت می کنیم و زیاد دروغ می گوییم .

می دانیم چگونه امرار معاش کنیم اما زندگی کردن بلد نیستیم ُ به عمرمان سال اضافه کرده ایم نه روح زندگی .

ساختمان های بلند تری داریم ُ اما تعادل کم تر .

بزرگراه های پهن تری داریم اما دیدگاه تنگ تر .

بیشتر خرج می کنیم اما کم تر داریم ُ بیشتر می خریم ُ اما کم تر بهره مند می شویم .

از زمین تا ماه رفته و برگشته ایم ُ اما نمی توانیم برای دیدن همسایه ی تازه مان به آن طرف خیابان برویم .

بر جهان بیرون غلبه کرده ایم ُ اما بر درون مان ُ نه .

اتم را شکافته ایم اما تعصب هامان را نشکسته ایم .

بیشتر می نویسیم ُ اما کم تر یاد می گیریم .

بیشتر نقشه می کشیم ُ اما کم تر عملی می کنیم .

یاد گرفته ایم شتاب کنیم ُ صبر را فراموش کرده ایم .

درآمد بیشتر ُ اما اصول اخلاقی کم تری داریم .

کامپیوتر های بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری در خود نگه دارند و نسخه های بیشتری چاپ کنند با این همه ُ کم تر باهم ارتباط داریم .

کمیت زیاد اما کیفیت کمی داریم .

اکنون زمان تند خوری و کند هضمی شده ُ زمان مردمانی با قامت های رفیع و شخصیت های پست زمان سود های گزاف و روابط تو خالی .

زمان اوقات فراغت بیشتر ُ اما شادی کم تر ُ خوراک بیشتر اما خاصیت کم تر داشتن دو درآمد اما طلاق بیشتر .

خانه ی تجملی تر اما ویران تر .

به همین دلیل است که توصیه می کنم چیزهاتان را برای مناسبت خاصی نگه ندارید ُ هر روز یک مناسبت خاص است .

دانش بجویید ُ بیشتر بخوانید ُ در ایوان خانه یتان بنشینید و برای مدتی خواسته هاتان را کنار بگذارید و فقط منظره ی پیش رویتان را تحسین کنید .

برای خانواده و دوستان تان بیشتر وقت بگذارید ُ غذای دلخواه تان را بخورید و به جاهایی که دوست دارید بروید .

زندگی زنجیره ای از بهره مند شدن هاست ُ نه صرف زنده ماندن .

در ظرف کریستال بنوشید ُ بهترین عطرتان را برای بعد نگه ندارید ُ هر وقت دلتان خواست مصرفش کنید .

عبارتی مانند (( یکی از همین روز ها )) و (( بالاخره یک روز )) را از واژگان تان پاک کنید .

بیایید همین حالا نامه ای را بنویسیم که می خواستیم (( یکی از همین روز ها )) بنویسیم .

بیایید به خانواده و دوستانمان همین الان بگوییم چه قدر دوستشان داریم .

کاری را که خنده و شادی به زندگی تان می افزاید ُ به تعویض نیاندازید .

هر روز ُ هر ساعت و هر دقیقه ُ یک موقعیت خاص است و چه بسا آخرین فرصت شما باشد .

اگر آنقدر سرتان شلوغ است که وقت ندارید به این چیز ها فکر کنید و به خود می گوید (( یکی از همین روز ها )) فکرش را خواهیم کرد ُ یادتان باشد ....... که شاید زمانی برسد که ((یکی از همین روز هایی )) در کار نباشد .

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 18:3 توسط نگار| |

زندگی مثل یه دیکته اس هی می نویسیم :

هی غلط می نویسیم ُ هی پاک می کنیم دوباره هی می نویسیم ُ هی پاک می کنیم غافل از اینکه عزراءیل داد میزنه : برگه ها بالا.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:21 توسط نگار| |

چند قورباقه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ُ  به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست ُ شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ُ چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد ُ او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .

وقتی بیرون آمد ُ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : (( مگر تو حرفهای مارا نمی شنیدی ؟ ))

معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع ُ او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .    

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 16:19 توسط نگار| |

بمان با من که بی تو صدای خسته در بادم

در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم

نمی دانم چرا غمها نمی دانند که من سلطان غم هایم

بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 16:41 توسط نگار| |

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر می ترسیدند ُ تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساندُ برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ُ با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیش تر می شد.

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

تامی با خوش حالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی به طرف برادر کوچک ترش رفتُ صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:(( داداش کوچولو ُ به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! )) 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 10:30 توسط نگار| |

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد .

سرباز قبل از این که به خانه برسد ُ از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:(( پدر و مادر عزیزم ُ جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ُ ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم .))

پدر و مادر او در پاسخ گفتند :(( ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))

پسر ادامه داد :(( ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید ُ او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.))

پدرش گفت:(( پسر عزیزم ُ متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))

پسر گفت:(( نهُ می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.))

آنها در جواب گفتند :(( نهُ فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی .))

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند .

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند .

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجع کردند.

با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و پا داشت !     

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 16:19 توسط نگار| |

بچه ها ببخشید فعلا تا آخر خرداد نمی تونم آپ کنم  یا بیام به وباتون سر بزنم
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:32 توسط نگار| |

Design By : Night Melody

دنیای این روز های من

دنیای این روز های من

<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |

Design By : Night Melody